از این به بعد می توانید به این سایت مراجعه فرمایید www.raghsmarg.blogfa.com
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:54 توسط یاد گار صالحی
|

هی می نویسم! هی انتظار می کشم! هی می خندم! هی...!!! هی رفیق با توام...! هی رفیق شب های تنهایی ام...! حالا...! هی من بنویسم! هی بگویم! هی بخوانم! هی بگریم! و هی هزار روز بگذرد از این هی های من...! هی رفیق خوب من! شهریور ماه رو به پایان است و من باز می نویسم...! می نویسم از شادی ها، از طبیعت، از خنده هایم، از تو...! و هی می روم پشت آن پنجره ای که غبار گرفته است! و هی منتظر تو می مانم! و تو...! هی نیا...! هی نیا...! هی...! آنقدر اینجا از دلتنگی ها، تنهایی ها، از بی مهری روزگار و بی وفایی ها نوشتم، دیگر خودم هم خسته شدم! حالا می خواهم کمی استراحت کنم و دنیا را از آن روی سکه هم ببینم...! من با صراحت کامل می گویم: همهء آدم ها روزهای خوبی و خوشی داشته اند در زندگیشان!! روزهایی که حاضر هستند همهء هستی خودشان را بدهند و فقط یک بار دیگر به آن روزها برگردند! پس نمی شود منکر خوبی ها و قشنگی های زندگی شد...! من خودم بارها روزهای خوب و شاد زندگیم را اینجا و در این دنیای مجازی ثبت کردم! نوشتم...! روزهای عاشقی را نوشتم! روزهای جدای و فصل را نوشتم! روزهای تغییر و دگرگونی را نوشتم! روزهای موفقیت و پیروزی! روزهای شکست و تجربه را هم نوشتم! نوشتم! و شما خواندید و همراه من بودید...! اما...! اما اینجا کجا و دنیای برون کجا...!!! همهء آدم ها یک دوست، یک رفیق دارند و همیشه با او هستند! شاید تا آخر عمرشان و شاید هم نه...! ولی می دانند که همیشه یکی هست!!! ولی من...! به اندازهء همهء دلتنگی هایم، به اندازهء همهء تنهاییم، به اندازهء همهء عمرم دوست و رفیق دارم!! ولی می توانم به صراحت بگویم که هیچ کدامشان دوست نیستند!! چرا که همهء آنها اگر با من هستند فقط بخاطر خودشان است! بارها برایم اتفاق افتاده است؛ کسانی که ادعاشان می شد از همه رفیق تراند، از همه دوست تراند، از همه نارفیق تر بودند! و فقط از دوست بودن، آن وقت هایی را دوست هستند که خودشان به من نیاز داشتند! یا خودشان احتیاج داشتند! وقتی دیگر پر شدند از همه چیز، خیلی راحت بیخیال می شوند! و بعد هم انگار نه انگار که من را می شناسند! و آنقدر رسمی با من برخورد می کنند که گاهی اوقات متعجب می شوم از این همه رفیق های نارفیق...!!! همیشه آن آدم هایی که بیشتر از همه به آنها خوبی کرده ام، یا بیشتر از همه با آنها بوده ام، زودتر هم رفتند!! نه اینکه برایم مهم باشد که اکنون نیستند، یا اینکه هستند...!! ولی بود و نبودشان فرقی نمی کند!!! آری! می نویسم...! می نویسم که بدانم این دوستان من کجای زندگیم حضور دارند...؟! دوستان خوب من وقتی پر از دلتنگی هستند، پر از تنهایی، پر از بی کسی، پر از نبودن یک همراه، پر از نبودن یک دوست دختر یا پسر در زندگیشان...، من را می شناسند!! ولی همین که جنس شان جور شد! یک رفیق تازه پیدا کردند، اصلا" حالم را هم نمی پرسند!!! وقتی کارشان گیر دارد، یا وقتی خودشان بخواهند من را می شناسند! ولی وقتی همهء مشکلاتشان حل شد، همهء گرفتاری هایشان رفع شد، دیگر حالمم نمی پرسند...!!! حالا من همهء اینها را نوشتم که به خودم بگویم: اگر خواستم بروم سینما، کوه، مسافرت، جشنواره، نمایشگاه، خرید و یا هر جای دیگر، به کسی نگویم!! چرا که میدانم کسی نیست!!! حتی یک دوست ساده که؛ وقتی دلم گرفت می دانم او هست که به حرف هایم گوش بدهد! وقتی از نظر کاری و زندگی به جایی رسیدم که فقط بخواهم با کسی مشورت کنم، واقعا" مثل یک دوست کمکم کند! اگر یک شب داشتم از دلتنگی می مردم، بدانم او دوستم هست که با او حرف بزنم...! همین..! آری! فقط همین! آیا خواستهء زیادی است، در حالی که بیش از اینها برای دوستانم بوده ام...؟؟!! خدایا! الها! پرودگارا! تو تنها دوست و رفیق باوفای زندگی من بوده ای و هستی و خواهی بود! تنهایم مگذار! مرا به خودم وامگذار! کمکم کن! چراغ راهنمای راه سخت صراط مستقیمم باش!!! تنها و تنها تو را دارم و بس! تنهایم مگذار...! کاش می دانستیم زندگی کوتاست! کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم! کاش قلبی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم! کاش همه را دوست داشتیم! کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم! کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید! کاش دل هایمان دریایی می شد! کاش می فهمیدیم زندگی زیباست!!! و لذت می بردیم تا نهایت! کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد؟! کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود! کاش...! کاش...! کاش...!!!
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:39 توسط یاد گار صالحی
|

تقدیم به کسانی که به عشق خود نرسیدند













+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:31 توسط یاد گار صالحی
|

>>>دیگه خسته شدم<<<
دیگه خسته شدم... طاقتم سر اومده ... فقط دعا کنین هر چه زودتر از این دنیا برم که دیگه نمیتونم تحل کنم ... * این روزگا ر به ما که وفا نکرد ایشالا واسه شما خوب باشه ...! دوس داشتم یه شعر اینجا بزارم . اما هر کاری میکنم شعری که به روحیه الانم بخوره پیدا نمی کنم...! فقط دعا کنین که هر چه زودتر برم.........!

+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 20:46 توسط یاد گار صالحی
|

:. راستی ستاره ها هم به ماه نامه می نویسند ؟! .
این هم نامه ای در یک غروب بارانی جمعه ... چیزی شبیه غروب های دلگیر پاییز .. به یاد اولین روزها .. نامه ی خداحافظی آخر ندارد می دانی که هزار نامه ی خداحافظی می توان نوشت از تو هزار نامه از گلایه ها و دلتنگی ها .. آخر خاطره که پایان نمی گیرد ، می رود ، می آید ، زخم می زند و پایان نمی گیرد اگر چه دیگر نه جای من است نه جای تو این خالی دل ، اما .. یادها را نمی توان گم شد ... همیشه می خواستم هیچوقت این اتفاق کذایی نیافتد که کسی را اینگونه بخواهم که روزی زمزمه ام شود : "وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم ..." همیشه در عذاب و گریز ، پنجه ساییدم به به لحظه هایی که من به گنداب زمان سپردم با هر چه توان برای هر آنکه بودنش به تعریف حجیم ذهن و قلبم در آمد مرا فاجعه بود اینگونه به تمنای کسی بودن که : " وقتی دیگر نمی توانست دوستم بدارد ، من او را دوست داشتم ..." حالا به گمانم این زمزمه ی سیزدهم هر ماه توست عزیز ! روایت از آمدن تو و باز رفتن من است آغاز بی مقدمه ی تکرار تو نمی دانم از کجا شد .. اما ... حالا لابه لای گلچین خاطرات شبه گونه پرسه می زنم حالا که حتی گذر شهاب گونه یاد هم حرام شده آری حالا .. همین حالا.. همین حالا که من تنهام ... خداحافظ کمی غمگین به یاد اونهمه تردید به یاد آسمونی که من و از چشم تو می دید شاید حالا که فرسنگ ها دوری از من ...در پیچ و تاب کوچه و مهتاب ... به یاد یک تلفن ... آری حالا همین حالا که تکرار بی معنی و مرور ملال انگیز است ... خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها بدونی بی تو با تو همینه رسم این دنیا ... آری همین حالا .. رو سر بنه بالین تنها مرا رها کن ! و با تو فقط یک سخن دل ، بد بی تاب یار می شود این است که حرامی را وا داده به کراهت یاد و خاطره .... چه دور و چه دیر کاش بی معنی شد ، و چه بد کابوس من ، شد زمزمه ی شبانه ی تو : وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیاز مند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن ! " دکتر علی شریعتی "
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:19 توسط یاد گار صالحی
|

بی خیالش چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه میکنی؟ چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی؟ چیه دلم گرفتی چی دیدی داری گریه میکنی؟ میگی گذاشته رفته اونی که مث نفس تو بود میگی دلتو شکسته اونی که همه کس تو بود میگی دیدی نموندش پای همه حرفایی که زده بود دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش دل من میدونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:14 توسط یاد گار صالحی
|

خارم ولی به سايه گل آرميده ام
با رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
هم چون بنفشه سر به گريبان کشيده ام
چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دويده ام
من جلوه شباب نديدهم به عمر خويش
از ديگران حديث جوانی شنيدام
از جام عافيت می ناب نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عيشی نچيده ام
موی سپيد را فلک رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده منم که از همه عالم بريده ام
گر می گريزم از مردمان رهی عيبم مکن که آهوی مردم نديده ام

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:13 توسط یاد گار صالحی
|

عشق من تو قلب سنگت دیگه جایی نداره... 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:9 توسط یاد گار صالحی
|

نميدانم چه ننويسم ! نميدانم از چه بنويسم ، دستانم ديگر قدرتي ندارند كه از زندگي بنويسند! دستانم در برابر باد فاصله و دوري مثل بيد مجنون مي لرزد! نميدانم از چه بنويسم ، از عشق بنويسم يا از محبت؟ از غم بنويسم يا از نفرت! از دوري بنويسم يا از دلتنگي هايم ، از دل بنويسم يا از اشكهايم! احساسم مي گويد از همان لحظه ديدار بنويس ، اما قلبم مي گويد از دوري و از فاصله بنويس. لعنت به قلبم كه باز ميخواهد اشكهاي مرا از چشمانم سرازير كند! آري با احساسم موافقم ! آري مينويسم از لحظه ديدار تا دلم باز به سراغ گذشته ها برود! مي نويسم از لحظه ديدارمان در دشت عشق ، مينويسم از لحظه اي كه دست در دستانت گذاشته بودم و با هم از آن دور دستها شهر عشقمان ، و شهر خاطره هايمان را ميديدم! از اشكهايمان مينويسم ، از آن نيمه شب پر خاطره مينويسم ، از آن لحظه زيبا مينويسم ، مينويسم تا بخواني و به ياد گذشته اشك شوق بريزي! مي نويسم تا باز اميدوار شويم به روزي كه دوباره دست در دستان هم بگذاريم و در دشت عشق، باغ خاطره هايمان قدم بزنيم و من باز بتوانم صداي قدمهايت ، صداي نفسهايت را احساس كنم! نميدانم چه بگويم از هر چه بگويم دلم به درد مي آيد ، آري مي گويم از لحظه ديدارت ، از لحظه آشنايي ، از لحظه عاشقي ! نميدانم چه ننويسم ! نمي نويسم از لحظه رفتنت ، لحظه گريه كردنت ، لحظه جدايي ات ، لحظه خداحافظي ات ! نمي نويسم از غم دوري ، از غم دلتنگي از غم عاشقي! مي نويسم از همان لحظه ديدار ، از همان شب هميشه بيدار! مي نويسم از شبي كه هيچگاه از ياد و خاطره مان فراموش نخواهد شد! مي نويسم از شبي كه كاش دوباره در صحنه زندگي مان تكرار شود! احساسم مي گويد اميداوار باش به لحظه ديداري دوباره ، اما قلبم مي گويد به خاطر اين دوري و به خاطر اين فاصله اشك بريز !! لعنت به قلبم كه دوست دارد دوباره من دلتنگت شوم! بگو اي احساس ، حس كن همان لحظه هاي زيباي ديدار را ! شما دل نازك من را ازبين بردي نمي دانم به چه دليل *** به خاطرمريضي اين و هم ميدونم شما دوست پسر نداري! بگو اي احساس من تا دستان سردم ، دستان لرزانم از همان لحظه هاي قشنگ ديدار بنويسند ! نگو اي قلب كه از لحظه خداحافظي بنويسم ، سر به سر احساسم نگذار اي قلب غم زده من، كه دلم بدجور براي آن لحظه ها تنگ است . سر به سر اوقات تلخ من نگذار كه دلم بدجور براي ديدن يارم تنگ است ! مينويسم در دفتر عشقم نام مقدس تو را! خدهافظ تا روز قيامت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:59 توسط یاد گار صالحی
|

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:24 توسط یاد گار صالحی
|

دیگه زدم به سیم اخر ...
دیگه هیچ چیز و کسی برام مطرح میست ...
دیگه بودن و نبودنت برام مهم نیست ...
دیگه می خوام خیال این دلم رو راحت کنم ...
اینو میگم تا بدونی ...
نامرد تر از خودت ..
خودتی....
برای همیشه خدا...

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:33 توسط یاد گار صالحی
|

کاشکی یه روز ببینمت که دل سپردی به کسی،بشکندش تا بدونی چه سخته درد بی کسی ...
کاشکی فقط با یک نگاه تو دام اون اسیر بشی بخوای تو دامش بمونی پرت بده رها بشی... کاشکی وقتی عاشق شدی دلت و پیش کشش کنی بعدش اون و بشکندش نتونی نفرینش کنی... کاشکی ۲باره جون بدی در قلبه من با نفسی کاشکی(شاید) به اخر برسه لحظه های بی کسی... کاشکی درست زمانیکه فکر میکنی اون ماله توست ببینی با کسه دیگست خیاله اون نصیبه توست کاشکی که با وفا بشی با من مثله گدشته ها دلم از عشقه تو می گفت به جای این گلایه ها... 
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:25 توسط یاد گار صالحی
|

بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم زیبا وقشنگ
انکه خوابیده در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:12 توسط یاد گار صالحی
|

یه تاق پارچه مشکی
یه اگهی ترحیم
یه دست گل روی در همیشه بسته
یه قاب عکس رو دیوار
ساعت همیشه خوابیده
گلدون و پنچره ام هی شگسته
یه مرد بی هویت
یه نامه وصیت
یه حلقه توی دست مرد خسته
رفتی و جات خالی شد تو خونم
آتیشات آتیش گشیدی به جونم
می دونم که حرف های قشنگت چیزی نیست جز اشکی رو گونه ام
داغ خوبیت تو سینه ام ... یا د تو چقدر دل نشینه
خدایا کاری کن از بهشت بتونه اشکامو ببینه..
یه عشق نیمه کاره
اشکای باز دوباره
یه قبر بی ستاره میون شب
آه ...آه ... آه ....
یه سینه پر از خرده سنگ
یه آدم غریبه
سرده ... ولی می سوزه باز توی تب
جای لبهاش رو لبهاش
بخت و نشست سر جاش
زد زیر گریه با یک بوسه از لب
رفتی و دیگه کسی ندیده زندگی
دنیا همه اش فریبه
شکایت از نامه های غربت
می دونم این روزا هم غریبه
یادته واست جون می سپردم
الکی تو آغوشت می مردم
ولی تو فقط یه دفعه مردی
که بگی ...

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:5 توسط یاد گار صالحی
|

سلام به تو که بازم تنها ترین و بهترین یار منی همیشه یه کسایی بودن که بهم می گقتن چرا که تو عشق ندری ؟ همیشهبودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی... می گفتن اگه عاشق نباشی یعنی زندگی نکردن ... ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت می سوزه .. بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو با اتیش می شگن ... بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش می شی ... بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره ... بهم نگفتن ... نگفتن که تو پشت سرش اشک می ریزیولی اون بی اعتنا میره .. نگفتن تو دیوونش می شی ولی اون بی خیالت می شه... دیشب خیلی حالم گرفته بود ، داشتم دق می کردم ، تنهای ، غم و غصه داشتند دیونه ام می گردند . تا خود صبح بیدار بودم . همه اش اهنگ گوش می دادم . اشک امون رو بریده بود هی می خواستم جلو خودمو بگیرم ولی نمی تونستم .آخه هر دفعه که اشکم در میاد به خودم می گم « گریه نکن » همیشه اینو می گم تا اشکم بند بیاد ، ولی دیشب هر کاری می کردم نمی تونستم . دیشب فقط دلم می خواست گریه کنم دوست داشتم تو بیابون بودم تا جایی که می تونستم فریاد بزنم تا بلکه بغضمو خالی کنم و از ته دلم خدا رو صدا بزنم و لی حیف که نمی تونستم دردمو فریاد بزنم ...نمی دونم تا حالا برات پیش اومده که به هیچ کجا راه نداشته باشی ؟ شده که آروم وقرار نداشته باشی ؟ شده که مثل دیونه ها وسط گریه بزنی زیر خنده ؟ شده که کسی باعث بدبختیت شده از ته دل دوسش داشته باشی ؟ شده که به اسم یه نفر ساعتها خیره بشی و قتی که به خودت بیای که توی این مدت داشتی گریه می کردی ؟... نمی دونم این ها نشونه ی دیونگیه یا دوست داشتن کسی ... خلاصه علت هم همون چیزای قدیمی و کهنه و همیشگی بود . درد تنهایی و یاد گذشته و فکر کردن به روزگار و خودم ... نمی دونم ، شاید الان که داری این نامه رو می خونی ، خنده ات بگیره و بگی این دیگه گیه ، یا بگی چه آدمیه... ولی اینو می دونم که کمترکسی حرفامو می فهمه و منو درک می کنه ... عیبی نداره ... اینم بگذره .... نقطه سر خط.... .راستش دلم برات تنگ شده بود نمی دونم چرا ؟ و لی حس می کنم با حرفام باعث شدم که خیلی احساس غریبی کنی ... کاش الان کنارم بودی .... باور کن بهت نیازم دارم دلم می خواد سرمو رو شونه هات بذارم و همون بغض سنگینی رو خالی کنم ... دلم می خواد فریاد بزنم و صدات کنم و بگم به خدا شرمنده ام نمی دونم شاید تو هم همین حس رو نسبت به من داری شاید هم .... کاش برای گفتن حرف های دل این قدر وقت بود که هیچی تو دلم نمونه ..... دیشب با اون حالم رفتم سراغ دفتر سیاهم تنها همدم شب های زندگیم ... داشتم ورق می زدم که یه جمله ی قشنگی بر خوردم که « اونی که دوسش داری دوستت نداره و اونی که دوستت داره دوسش نداری واونی که دوسش داری و دوست داره باید ازش دل بکنی » حالا حکایت من حکایت کسی که حس می کنم با تمام وجودم دوسش دارم و با تمام وجودم دوسش دارم اما نمی دونم چرا بازم حس می کنم که دوسم نداره و باید ازش دل بکنم .... واین جوریه که بغض غریب تموم وجودمو می گیره و دلم می خواد که بی اختیار اسمتو صدا بزنم ... دلم می خواد حرف های که تو قلبم مونده و روزگاریه که دارم با هاش زندگی می کنم بهت بگم اما همیشه برای گفتن حرف های مهم وقت کم می یارم ... می دونی که چقدر برام با ارزشی همون قدر که می خوام هر وقت دلت گرفت و گریه به سراغت اومد صدام بزنی قول نمی دم که بخندونمت و لی سعی میکنم با هات گریه کنم پس بدون که خیلی برام مهمی و دوستت دارم تو غصه هات با هات همدری کنم .... امشب دلم می خوام همه چیز رو بنویسم می خوام همه چیز رو بدونی نمی خوام فر صت رو از دست بدم ، نمی خوام وقتی از اینجا می رم ناگفته ای بماند ، فقط... فقط برای یه لحظه رو حرفام فکر کن ... دلم نوشت امون بده ... اگر چه زشت امون بده .... بزار بیام جهنمم می شه بهشت امون بده ... این لحظه هم دووم بیار ... گناه نمی شه فرصتی به من بدی بزرگوار .... می دونم صدامو نمی شنوی وشاید هم نوشته هامو نمی خونی. اما بدون خیلی خیلی تنهام تنهاتر از همیشه .... چی می شد یه بار دیگه ببینمت فقط یه بار ... فقط چند لحظه ، حتی کوتاه ... می خوام واست بگم چقدر پشیمونم ... می خوام برات بگم که چه دلتنگم.... شاید اونجوری که باید قدر تو رو ندونستم ..... حرف های بود توی قلبم من نگفتم نتونستم نقطه سر خط .... در هجوم باد خاطرات تو ، در خود می شگنم بی تو .... با پر سیاه خود با مرکب خونین رنگ دلم ... توی دفتر سیاه روزگارم می نویسم برایت که ... دوست دارم برای همیشه ... توی دفتر سیاه شب با جوهر اشکم برات می نویسم « انتظار » می نویسم انتظار قصه ای همیشه تلخ ، قصه ای که کودک دلم با صدای لا لالی نرم او بخواب می روم ... به خواب می رم تا در رویا هایم ، در خواب ، تو را ببینم که کنارمی و بخوابت بروم تا نفس های تو را از فرسنگ های دور بر روی تن رنجورم حس کنم .... نمی دانم آیا باز هم مرا پذیرا باشی ... نمی دانم آیا باز باد همراه خود عطر نفس هایت را به همراه می آورد ؟ نمی دانم .... نمی دانی که بر من و دلم چه می گذرد ... نمی دانی ... نمی دانی که زندگیم را با یک نفس تو مبادله می کنم ... بهشت را با یک نفس تو معامله می کنم ... روزگارم بی تو و عطر نفسهایت هیچ است هیچ... بگذار انگشانت را در میان انگشتانم تا که دوریت را بیشتر از این حس نکنم بگذار که ترس رفتنت را از و جودم بیرون کنم ... نقطه سر خط.... دیگه آرزوی ندارم باغ زندگیم بعد سفر کردنت خشک شده درخت آرزو هایم هیزم تنور شده ماه زیبا هم مدتهاست که پشت ابر ها به سوگ نشسته و خدا هم فریاد رس نا له هایم نیست ... دیگر دنیا برایم گل پژمرده و غمگینست و روزگارم بهتر از خود من نیست .... من یادگار هستم وغصه دار ودلتنگ همه ی روزای خوب و کوتاه رفته. من یادگار هستم و دلتنگ نگاهی که بخواند نگاه عاشقیم و دلتنگ دلی که دل به دلم بسپارد یادگار هستم وازدنیای سرد و سیاهم فقط یه کوله بار خاطره دارم از رنگ چشمانش واز عطر نفسهایش،چند تا لبخند دروغین دارم درون کوله پشتی ام هزار قطره اشک ندیده و چندونه امید وآرزو که هیچکدوم به گوش خدا هم نرسید یادگار هستم و برکولم یک کوله پشتی دارم که ثانیه های انتظار ولحظات باتو بودن... بی تو بودن... اشکهای تو که با دنیایی عوض نمیکنم درونش ست... یک کوله ارم که درش بسته است و به آن قفلی از جدایی زده اند تا محکوم باشم به سیاهی و محروم باشم حتی از محتویات انچه که بر کول خود حمل می کنم می گویند صب کن .. می گویند طالقت بیاور... اما تا کی توان این را دارم ... نمی دانم ... تقدیر بود ؟ تقدیر؟ چرا جدایها را به پای تقدیر و سر نوشت می گذاریم .. تقدیر که خود چنین
وبازدرکوله پشتیم نا مه ای دارم از تک آرزوی زندگیم ،وگل برگی ازگل لاله ام دارم و اینها تنها سرمایه های باقیمانده من ازاین دنیاست.میدانم،خوب میدانم به زودی اینها راهم ازمن خواهند گرفت.ولی این بار جان من نیز همراهشان خواهد رفت...دلم برای گل سرخ زندگیم تنگ شده برای ستاره ی زندگیم دلتنگم برای تو گل لاله عزیز... دل تنگ و بیقرارم.بیقرارحضورگرمت .میدانم که دیگر بودنت محاله ست می دانم رفتن را بازگشتی نیست هر گز ... می دانم که آرزو هایم به گل نشسته ولی ایکاش وقت رفتن دل مرا نیز با خود می بردی ... بیچاره دلم که در فراغتان به خون نشسته ... .
به تو که تمام لحظات آخر زندگیم را با تو سر می کنم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:20 توسط یاد گار صالحی
|

۱۰۰۰ بار ۹۰۰ واژه را ۸۰۰ جای گونا گون نزد ۶۰۰ تن گفتم .
۵۰۰تن از آنان ۴۰۰ واژه را به ۳۰۰ زبان ۲۰۰ جور توجیه کردند.
۱۰۰بار تو را در ۹۰ واژه به ۸۰ گونه در ۷۰ روز برای خودم ساختم .
۶۰تای انها را در ۵۰ روز اموختم و پس از ۴۰رو زبا ۳۰ روش از تو ۲۰ پرسش کردم .
تو را ۱۰ بار به ۹ پرسش و ۸ پاسخ به ۷ گونه در ۶ برگه در ۵ روز برای ۴ بار به ۳ مهمانی فرا خواندم .
و در انجا ۲ ساعت خواهش کردم که تنها یک بار بگی :
دوستت دارم !
ولی ... ولی ... بی خیال هیچی ...

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:4 توسط یاد گار صالحی
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:49 توسط یاد گار صالحی
|

برو با رفتنت هیچ نمی شود؛ گیرم پس از دریغ دستانت، دستانم یخ بزنند، گیرم اغوشم از التماس گرمای اغوشت پر شود. گیرم با رفتنت دلم بیش از پیش بگیرد؛ روزگارم سیاه شود، دیوانگی ام بیداد کند. گیرم دیگر دلی در سینه نتپد، نبضی در رگ ها نزند چشمی چشم به راه بماند. گیرم با رفتنت زندگیم تمام شود، ولی تو برو ، با رفتنت هیچ نمی شود!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 15:20 توسط یاد گار صالحی
|


زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 15:5 توسط یاد گار صالحی
|

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 22:8 توسط یاد گار صالحی
|

تگرگ، تاتار، تیرگی، تاریخ و باد
که چراغ را خواهد کشت
چه کسی باورمیکرد
مابه باد، صبح به خیربگوییم
وباقی عمر را در پاییز چای بنوشیم
امروز
دستهای تو آنقدر سرد است
که زمستان را سراسیمه می کند
وچشم های تو
آنقدرتاریک
که آمدن آفتاب را به تاخیر می اندازد
گویی سالهاست زندگی را تلفظ نکرده ایم
نه آب ، نه آفتاب ، نه آینه
زیبا اگربود عشق مابود
وتلخ طعم مرگ
که ازآسمان به موطن ما آمد
وتوگفتی انسان بی عشق تنها خاطره ای است ازانسان
وتومیخواستی برایت بگویم
که عشق بامن چه کرده است ؟
من میخواستم جغرافیایی داشته باشم
که تاریخی تلخ نداشته باشد
وزنی که
شانه های ایامش
پیام جهان را تاب بیاورد
توفنجان قهوه ام را دردست گرفتی
ومن چون خرگوشی درصبح
درروشنی چشم هایت پنهان شدم
تادرآتش بازی چهارشنبه به عشق صبح به خیربگویم
توبرپوستم دست کشیدی
من سبزشدم ازشعر
ومعطرشدم ازشادی
که
دنیا راخوشبخت میخواهم
حالاخوب میدانم
خوب می دانم
که خاکستراشارتی دارد به بوسه وسفروسکوت
وتاریخ
سنگ گوری است که پیوسته بزرگ وبزرگترمیشود
ومن باید
قبل ازاینکه خیالم ازیاد گیسوت خالی شود
برای تسلی درخت، برای شمعدانی
که می پژمرد وقتی فرزانگی سردش می شود
برای توکه جهان را خوب می شناسی
ودلواپسی مرا وقتی دیر به خانه میرسی
برای آیینه ، اب ، افتاب وعشق
که همیشه قبل ازجوانی مابه کوچه می آید
برای آب ، بادبادک ، باران
حتی برای باد
گریه کنم

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:44 توسط یاد گار صالحی
|

هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم .مثل تو که من رو رها کردی به امیده اینکه یه روز بی خیال تو بشم و در نهایت تو من رو از سر خودت باز کنی الان که دوباره بهت زنگ زدم تو باز هم با صدای سردت و کم محلی کردن که داره کم کم برام عادت میشه استقبال کردی ،و من همچنان با درد خود میسازم ،چرا که این سرنوشتیه که خودم برای خودم رقم زدم.اما خیالم راحت من برای تو کسی بودم که تو الان روت نمیشه مستقیم منو از خودت طرد کنی من تو را آسان به دست نیاوردم اما دارم آسان از دست می دم اکنون تو رفتی و من را از یاد بردی و من هم چنان در سکوتم ...
چند کلمه حرف حساب با بی وفایی...

![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:36 توسط یاد گار صالحی
|

به من نگویید که امروز پایانی بود برای همه چیز
لحظه به لحظه زندگی برایم همچون مرگی شده
گویی دیرگاهی ست که نفس هایم را به شماره نشسته ام
شب هایم را با درد صبح شدن به سر می برم٬ای کاش هیچ وقت سپیده دم فرا نمی رسید
تمام حرف ها ٬نصیحت ها برایم در ذهن همچون نسیمی شده که در لحظه اثرپذیر است
به دنبال راهی برای فرارم٬فرار از دست این آواهای هذیان وار
در میان انبوهی از کابوس ها به دنبال درمانی می گردم تا سپیده دم را نبینم
چه دردناک است اینکه درد را حس کنی و ندانی آن درد چیست
روزها قهقهه سرمی دهم و سپیده دم اشک رادر وجودم خفه می کنم
خاطرات٬سخنان ٬حرف ها ٬همه و همه برایم همچون رویایی دوردست به نظر می رسد
من به دنبال نشان از خودی که دیرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم
گویی درمان را نابود ساخته اند
زمان برایم تا کدامین لحظه درد را می کوبد؟
کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت. . . !!!

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:31 توسط یاد گار صالحی
|

سلام به تو که بازم تنها ترین و بهترین یار منی
بتو که تمام لحظات آخر زندگیم را باید تو سر میکنم
سلام بتو که جز تو کسی تنهاییم را حس نکرد به تو که
جز تو کسی دردم رو نفهمید. به تو که این آخرین سلام
منست به روزای خوب برفی به روزای سیاه به روزای
سرد که در کنارت بودم هیچی سردی و دردی رو حس
نمیکردم ...ولی حالا با بادروبه ای به هرسو پرتاب
میشوم و با نم بارانی خیس و تر میشم با تو زیرباران شاد شاد بودم
بی تو باران به گور آرزوهایم میبارد ...دیگر سلامی نیست
حتی لحظه انتظاری دیگر رنگ سیاه هم بالاترین رنگ نیست
حرفی ندارم بهانه ای نیست بندها را از پاهای گرفتارت
باز خواهم کرد ریشه هایت را از گلدان دلم بیرون میاورم تا آزاد
باشی تا رها باشی از این بند ، رها باشی ازاین سردگمی
خدایا ...خدایا فکر کنم حالا دیگه راضی شده باشی
خدایا ...دیگه هیچی نمی خوام از این زندگی جز زندانی تاریک
نمناک در خاک...منتظرم بیا التماست میکنم خواهش میکنم بیا و
بگذار از این زندگی راحت شوم .دیگه بریدم دیگه کم آوردم
دیگه بیزارم از این زندکی این روزگار متنفرم از سرنوشتی که
رقم زدی واسم دیگه بریدم و خسته ام اینقدر خسته ام که بین
یه زندگی با عزیزترین عزیزانم و با تمام امکانات زندگی
و مرگ که عاقبت در قعر جهنم جایم باشد مرگ را انتخاب میکنم
خدایا منتظرم ....

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:1 توسط یاد گار صالحی
|

دیگه آرزوی ندارم ُ باغ زندگیم بعد سفر کردنت خشک شده ُ درخت آرزوه هایم هیزم تنور شده ُ ماه زیبا هم مدتهاست که پشت ابرها به سوگ نشسته و خداهم فریاد رس نا له هایم نیست .... دیگر دنیا برایم گل پژمرده و غمگینست و روزگارم بهتر ازخود من نيست.... من یادگار هستم وغصه دار ودلتنگ همه ی روزای خوب و کوتاه رفته.من یادگار هستم و دلتنگ نگاهی که بخواند نگاه عاشقیم و دلتنگ دلی که دل به دلم بسپارد یادگار هستم وازدنیای سرد و سیاهم فقط یه کوله بار خاطره دارم از رنگ چشمانش واز عطر نفسهایش،چند تا لبخند دروغین دارم درون کوله پشتی ام هزار قطره اشک ندیده و چندونه امید وآرزو که هیچکدوم به گوش خدا هم نرسید یادگار هستم و برکولم یک کوله پشتی دارم که ثانیه های انتظار ولحظات باتو بودن... بی تو بودن... اشکهای تو که با دنیایی عوض نمیکنم درونش ست... یک کوله دارم که درش بسته است وبه آن قفلی از جدایی زده اند اما محکوم باشم به سیاهی و محروم باشم حتی از محتویات آنچه که بر کول خود حمل می کنم
میگویند صبر کن...میگویند طاقت بیاور...اما تا کی توان این را دارم ... نمی دانم... تقدیر بود...!!!! تقدیر؟ چرا جدایها را به پای تقدیر و سر نوشت میگذاریم ..تقدیرکه خود چنین نمیگوید این ما هستیم که میگویم و مینویسيم وعمل میکنیم هرچه که میخواهیم ... به خود کرده آسانیم ....بیچاره دیوار کوتاه تقدیر و سر نوشت... وبازدرکوله پشتیم نا مه ای دارم از تک آرزوی زندگیم ،و گل برگی ازگل لاله ام دارم و اینها تنها سرمایه های باقیمانده من ازاین دنیاست.میدانم،خوب میدانم به زودی اینها راهم ازمن خواهند گرفت.ولی این بار جان من نیز همراهشان خواهد رفت...دلم برای گل سرخ زندگیم تنگ شده برای ستاره ی زندگیم دلتنگم برای تو گل لاله عزیز... دل تنگ و بیقرارم.بیقرارحضورگرمت .میدانم که دیگر بودنت محاله ست میدانم رفتن را بازگشتی نیست هرگز... می دانم که آرزو هام به گل نشسته ... ولی ایکاش وقت رفتن دل مرا نیز با خود میبردی ... بیچاره دلم که در فراغتان ...خون شده...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 17:11 توسط یاد گار صالحی
|

سلام ...چطوری؟ می خوام بگم خیلی خیلی خیلی ... دووووووووووووووووووووووست دارم ...
بیا دنبالم کارت دارم
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
حالا بیا دنبالم...
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
بیا نترس من باهاتم...
..
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
بیا پایین تر..
بیا حالا..
..
.
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
نه بابا سر کاری نیس...
بیا تو
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
یه خبر داغ داغ واست دارم..
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
دوس داری بدونی چیه اره؟
.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.پس بیا...دیگه چیزی نمونده
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
چیه خسته شدی؟آره؟.
.
.
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
.
.
.
خوب رسیدی پایین

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:58 توسط یاد گار صالحی
|

کاشکی واژهای به نام "کاش" تو واژهها نبود
کاشکی "ناامیدی" تو کتاب دهخدا نبود
کاش میشد یک کاری کرد تا هیچ دلی یخ نزنه
کاش حدیث تنهایی بجز تو قصهها نبود
کاش میشد یک کاری کرد پنجرهها بسته نشن
کاش پسِ پنجرهها تاریکی و سرما نبود
کاش یه بار وقت بذاریم، رو آینه دسمال بکشیم
کاش روی برگای شمدونی دود سیا نبود
کاش نگاه مائده به یک عروسک نمیموند
کاش توی قلب باباش دلهره فردا نبود
کاش دلامون بیخودی اسیر رنگا نمیشد
کاش قفس فلزیا جای قناریا نبود
کاش پرستوها دیکه شهرمونو ترک نکنن
کاشکی فصل عاشقی تو شهر ما کوتاه نبود
کاش کتاب قصه لیلی و مجنون نمیسوخت
کاشکی عشق قربونی توی خیابونا نبود
کاش نماز عشقمون فقط یه رکعت بود و بس
کاشکی دهلیز دلامون یکی بود، دوتا نبود
کاش از اول میدونستم که برام نمیمونه
کاشکی بعد آشنائیها جدائیها نبود
کاشکی بین من و تو، یه شخص ثالث نمیبود
کاش غزل گفتن من بسته به این چیزها نبود
کاش کتاب زندگی یهجور دیگه ورق میخورد
کاش میشد یک کاری کرد تا دیگه ایکاشها نبود
. . . کاش . . .

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:50 توسط یاد گار صالحی
|

دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست آسمون سينه ي ما خيلي وقته بي ستارست هميني که باقي مونده واسه دل خوشيت تو بشکن تيکه تيکه هامو بردن آخرينشم تو بکن نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم يقه ات رو نمي گيره هيچ کس آخه من اينجا غريبم بزن و برو عزيزم مثل هر کس که زد و برد طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد........
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:19 توسط یاد گار صالحی
|

مواد توی کله ام داره منفجر می شه ... داره می ترکه از درد...
ذره ذره مغزم درد می کنه ... دردش از ظلم هم بیشتره ... رگ های شقیقه هام که همه شون زدن بیرون ...
به کی باید گفت ؟ شکایت از آدم ها رو باید به کی گفت ؟ کدوم دادگاه ...
آهای آقای قاضی من از این حیوان های آدم شگایت دارم از همه شون ...
مخصوصا از اون های که با وقاهت تمام توی چشای آدم زل می زنن و دروغ می گن ... از اون های که خرده شیشه های وجودشون پا هامو تیکه کرده از اون های که استفاده کردنو بلدن ...
تازه که این ها خوبن ... بعضی ها فقط کردنشو بلدن...
آره امشب از اون شبای که بد جوری دلم خونه ...
چقدر از لبخن های دروغین بدم میاد ... چقدر متنفرم از بوسیدن و دست دادن کسی که حالم ازش اهم می خوره....

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:4 توسط یاد گار صالحی
|

هستند کسانی که بتونم از راه ردون با آنها بگویم دوستت دارم و محرم لحظات تنهای باشند
امروز باورم شده که تو تنها یک دوست داشتنی نبودی بلکه برایم موهبتی اللهی بودی که خدواند تو را برایم فرستاده که مرا به تو زندگانی باز کردانی و عشق و دوست داشتن را که با من بیگانه بود را بار دیگر برایم معنا کنی
کاش هر گز شک و دو دلی در درونت رخنه نمی کرد و مرا در تنهایی خودم رها می کردی ..
کاش باور می گردی باور می گردی که ما می توانیم برای هم آرامش را به ارمغان بیاوریم

تقدیم به ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:33 توسط یاد گار صالحی
|
